تبليغاتX
قصه تو


قصه تو

نمی دانم چرا آسمان تمام دیوانگی اش را در دلتنگی من ریخت ...



 

حالم کمی گرفته است

راستش حالم خيلي گرفته است

ولی مهم این است

كه

گریه نخواهم کرد

آخر من


بچه نیستم ..!

هر چقدر هم که

سنگدل باشند آدمها

هر چقدر هم که  سخت بگيرند

هرچه قدر هم كه زخم هايم گريه آور باشند

گریه نخواهم کرد...

گریه مال بچه هاست

 

پ.ن : پسرک چشم قهوه ای تو راهت را برو ...

میدانم مثله علفی هرز به دور پایت پیچیده ام ..

کنده هم بشوم تقصیر خودم است ...!

تو تقصیری نداری ..

نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 19:22 توسط alone girl| |

 

 

شاید تکراری باشد

ولی گاهی بعضی چیز ها

ارزش هزاران بار تکرار را دارند ..

تکرار میکنم

تکرار میکنم

دوستت دارم ..

دوووستت دارم ....

 

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 1:58 توسط alone girl| |

 

حتی وقتی میدانم نمی آیی !!

پشت همان میز دو نفره

 می نشینم و

به در خیره می شوم ....

انتظار تو را کشیدن هم زیباست !

 

باور کن !

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 22:22 توسط alone girl| |

 

دیشب خواب آقای مرگ را می دیدم٬آمده بود همین جا٬

روی تختم

روبه رویم نشسته بود

توی چشمهایم نگاه کرد و موهایش را مرتب کرد.

صدای گرم دو رگه اش را دوست داشتم ..حتی سرفه هایش را.

بوی خوبی می داد آنقدر که دلم می خواست آرام بخزم توی بغلش ٬

اما ترسیدم کمی٬ شاید هم خجالت کشیدم.

مرا نشاند کنار خودش٬ دستهایم را توی دستهایش گرفت و گفت :

دست هایت چه سردند...

ها کرد میان انگشتانم ٬خوش خوشانم شد...

گفت صورتی جیغ به ناخنهایم می آید٬

کاپیتان بلک می کشید ٬به من هم تعارف سرسری کرد٬

اما برنداشتم از ترس مادرم که مبادا بویش بماند توی اتاق ..

گفت چه بهتر برای سلامتی ات خوب نیست

موهایم را نوازش کرد و گفت:

دلم برایت تنگ شده بود٬ کی می آیی برویم سر خانه زندگیمان؟

جواب ندادم٬ تکان هم نخوردم.

گفت: نکند خیال می کنی زود است؟

نه جانم دیگر آنقدرها هم بچه نیستی ٬

خودم هوایت را دارم٬ بین ما رفاقت ها بوده بی وفا.

سرم را بلند کردم..

توی چشمهایش چیز عجیبی بود که نمی شناختم .

موهایم را از صورتم کنار زد و گونه هایش را به من نزدیک کرد

از گرمی نفسهایش سوختم ...سووووختم

 

بیدار که شدم تب غریبی داشتم ....!

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 14:58 توسط alone girl| |

 

اگر زنی را نیافته‌ای که با رفتنش

                                              نابود شوی

تمام زندگی‌ات را باخته‌ای

این را

منی می‌گویم

که روزهایم را زنی برده است جایی دور

پیچیده دور گیسوانش

آویخته بر گردن

سنجاق کرده روی سینه

یا ریخته پای گلدان‌هاش

باقی را هم گذاشته توی کمد

برای روز مبادا.

 

 

پ.ن : من می گویم اگر مردی را نیافته ای که با رفتنش ...

 من اما بهشت را در کنار خود دارم ...

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 21:15 توسط alone girl| |

 

آخ که چقدر دلم برای اون شبهایی تنگ شده

که  هر وقت بیدار میشم

کنارمی و صدای نفسهات آرومم میکنه ........

بیدار میشم و وقتی میبینم توی دستهای مهربونتم

با خیال راحت دوباره میخوابم .....

 

تا به حال بهت نگفته ام

که میمیرم برای دستهای مردانه ات ؟؟!!

..

.....

حالا می گویم .....

 

 

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 3:2 توسط alone girl| |

 

" همزاد پاییزی " ام  ...

روزی که تو به دنیا آمدی

بدون شک قشنگ ترین روز خداست ...

با وجود تو ،من یکبار دیگر متولد شدم ..

 

قشنگ روزگار من " لمس بودنت مبارک "

 

پ.ن : مینویسم که یادم بماند این ۳ روز به اندازه ۳ سال با تو زندگی کردم ..

مینویسم که یادت  بماند چقدددددددددددر دوستت دارم ..

 

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 21:27 توسط alone girl| |

 

به یاد می آورم آخرین شب بد مستیم را ..

......

 نمی دانم کی خوابم برد .. 

اما خوووب یادم هست که هر بار بیدار شدم ، تو بیدار بودی .

چشمانت نگران بود اما لبخند مهربانی تحویلم میدادی ..

یادم می آید چقددددر آن شب ،

دنیا ، میان دستهای تو امن و آرام بود ..

...

من اما ترسیده ام.

از اینکه کم باشم برایت .

برای اینهمه مهربانیت ، برای اینهمه صبوریت ..

ترسیده ام ...

مرا که می بخشی ...نه ؟

 

 

پ.ن :

دلم برای خلوتمان تنگ شده .. دلم برای خوم و تو ...

دلم برای عشق بازی های طوووولانی مان تنگ شده ...

 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 14:13 توسط alone girl| |

 

 

پریشان تر از همیشه ام ...!

 

کاش بتوانم تمام این سختی هایی را

که از من به تو رسید

از روحت بزدایم ......

کاش کم نیاورم ....کاش ...

 

تو بخند آرامِ دلم ، تو بخند

دوای دردِ این روزهای آشفته‌ی من

خنده‌ی توست

 

 

نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 23:8 توسط alone girl| |

 

تنهایی آدم را

حشره شناس می کند  !

 

..............

 

حتی نایاب ترین عنکبوت های دنیا هم

در اتاق من

تار تنیده اند !!!

 

 

 

نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 14:47 توسط alone girl| |


Design By : Night Skin