تبليغاتX
قصه تو


قصه تو

نمی دانم چرا آسمان تمام دیوانگی اش را در دلتنگی من ریخت ...



 

اگر زنی را نیافته‌ای که با رفتنش

                                              نابود شوی

تمام زندگی‌ات را باخته‌ای

این را

منی می‌گویم

که روزهایم را زنی برده است جایی دور

پیچیده دور گیسوانش

آویخته بر گردن

سنجاق کرده روی سینه

یا ریخته پای گلدان‌هاش

باقی را هم گذاشته توی کمد

برای روز مبادا.

 

 

پ.ن : من می گویم اگر مردی را نیافته ای که با رفتنش ...

 من اما بهشت را در کنار خود دارم ...

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 21:15 توسط alone girl| |

 

آخ که چقدر دلم برای اون شبهایی تنگ شده

که  هر وقت بیدار میشم

کنارمی و صدای نفسهات آرومم میکنه ........

بیدار میشم و وقتی میبینم توی دستهای مهربونتم

با خیال راحت دوباره میخوابم .....

 

تا به حال بهت نگفته ام

که میمیرم برای دستهای مردانه ات ؟؟!!

..

.....

حالا می گویم .....

 

 

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 3:2 توسط alone girl| |

 

" همزاد پاییزی " ام  ...

روزی که تو به دنیا آمدی

بدون شک قشنگ ترین روز خداست ...

با وجود تو ،من یکبار دیگر متولد شدم ..

 

قشنگ روزگار من " لمس بودنت مبارک "

 

پ.ن : مینویسم که یادم بماند این ۳ روز به اندازه ۳ سال با تو زندگی کردم ..

مینویسم که یادت  بماند چقدددددددددددر دوستت دارم ..

 

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 21:27 توسط alone girl| |

 

به یاد می آورم آخرین شب بد مستیم را ..

......

 نمی دانم کی خوابم برد .. 

اما خوووب یادم هست که هر بار بیدار شدم ، تو بیدار بودی .

چشمانت نگران بود اما لبخند مهربانی تحویلم میدادی ..

یادم می آید چقددددر آن شب ،

دنیا ، میان دستهای تو امن و آرام بود ..

...

من اما ترسیده ام.

از اینکه کم باشم برایت .

برای اینهمه مهربانیت ، برای اینهمه صبوریت ..

ترسیده ام ...

مرا که می بخشی ...نه ؟

 

 

پ.ن :

دلم برای خلوتمان تنگ شده .. دلم برای خوم و تو ...

دلم برای عشق بازی های طوووولانی مان تنگ شده ...

 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 14:13 توسط alone girl| |

 

 

پریشان تر از همیشه ام ...!

 

کاش بتوانم تمام این سختی هایی را

که از من به تو رسید

از روحت بزدایم ......

کاش کم نیاورم ....کاش ...

 

تو بخند آرامِ دلم ، تو بخند

دوای دردِ این روزهای آشفته‌ی من

خنده‌ی توست

 

 

نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 23:8 توسط alone girl| |

 

تنهایی آدم را

حشره شناس می کند  !

 

..............

 

حتی نایاب ترین عنکبوت های دنیا هم

در اتاق من

تار تنیده اند !!!

 

 

 

نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 14:47 توسط alone girl| |

 

هی رفیق ِ  نا رفیق !!

درد را از هر طرف که بنویسی همان درد است ..

گیریم کمی کمتر .. کمی بیشتر ...

چه فرقی می کند ...

 

پ.ن :

می گویم : کسی که خیانت می کند..لایق عشق نیست ..لایق هوس است ..

می گوید : چقدر عوض شده ای ..!

می گویم :عوض نه ، عوضی !

نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 23:52 توسط alone girl| |

خدا .....

تو را قسم گوش کن  !

من دلم را هر روز از همین جا روانه خانه ای کردم

که صاحبش ،  دلش سال ها قبل مرده بود ...

 

تکلیف این دل آواره ام چیست  ؟!

 

 

پ.ن :دریغ و درد از عمرم         که در وفایت شد حیف

        ستم به یاران تا چند        جفا به عاشق تا کی

 

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 18:5 توسط alone girl| |

 

 

 

تو ....ساده ......با یک نخ سیگار آغاز شدی ..

اما خوب میدانم تا ته عمر هر نخ سیگاری که بکشم  ..

 

چشمان تو از میان دودهای آن برایم دست تکان میدهند ...

 

نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 14:22 توسط alone girl| |

 

 

از بازی با کلمات خوشم میاد

از بازی با تو خوشحالم

.....

من با تو بازی  میکنم 

با احساست

با گرمیه بدنت

با ........

و تو با دستهای سردم خوشحالی

و در این اندیشه ای که دخترک عاشق شده ..

گمانی وهم انگیز ..

....

دخترک عاشق آدمک ها نیست

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 23:37 توسط alone girl| |


Design By : Night Skin